عشق یعنی دوست داشتن ، ولی بی قید و شرط
آنچه قید و شرط دارد نامش است داد و ستد
عشق یعنی : دوستش دارم
نه به آن خاطر که او دارد مرا من هم چو او / نه بدان خاطر که محبوبم برایش پس هم او
زانکه محبوبی و دوستی دمی است و گذر/ آید آن روز که محبوبش نباشی تو دگر
این همه عشق زمینی همه در شرط و شروط / عشق را گر طلب از عشق کنی کار نکوست
عشق را آموز چندی تو در این عالم از این / که ندارد کودکی بهر دو سیلی غم و کین
زانکه مادر بت عشق است خورد سیلی او / برد آن گریه و غم ها به در این لیلی
عاشق آن نیست که هر لحظه دم از عشق زند/ عاشق آن است که با عشق سر از دل بزند
گر توانی عاشقی کن گر توانی کودکی کن / همچو کودک همچو ایزد شرط را بگذار و بگذر
انتظار از دیگران را نه زمین در این زمان / عشق جانان است و دیگر عاشقان را نیست آن
هیچکس چون او نبود و هیچکس چون او نیست / که تواند عاشقی چون او کند ، کو؟ هست ؟ نیست !
غم به دل راه مبر رهگذرانیم ما همه / عشق او ره باید و دیگر کسان را خاتمه
برچسب:
نویسنده: باران احمدی